لبان باکره...

لبان باکره...
 

 

 

...سالها پیش می گفتند

بامداد آوازی در نوای ترک بیات از گلوی موذن زاده نواخت و تب  فرو نشست به ساعت زمینی شدنم

 

آنهم به نیمه شب 18شهریور ماه

و لب‌هایی  آرامم کرد که داغی آن حرمت وجود خداست.

 پاکی و تقدس هر لحظه‌اش، و دعاهایی که شانه به شانه هم رو به آسمان خواندیم,

  لباس احرام بر تنم کرده اند.

 سپید

 دیوانه‌وار ‌گشتم. هفت نه هفتاد بار. بی آنکه قدم از قدم بردارم

 

...واماحال درنیمه شب 18شهریوراز سال 87

   شراب عمر، 25ساله گشت و نوشیدنش؛ نوشیدن حسرت دردهای پنهان و ناگفتنی

 و زاده شدم به نفس مسیحایی 

 از25 سال پیش، خورشید به زمین نزدیکتر شده و خدا مهربانتر

                     ...  تا باشد که از پس امروز چه تقدیر است 

 

 



 

عاشق شدن چیزی شبیه بی دریغ شدن است؛ بی دریغ  ماندن

اشتیاق سیراب کردن ساعت‌های بی حظور

اشتیاق گاهی که خون میان جعد موهایش جریان می گیرد تا سپیدی پاک صورتش

 سلسله گیسوی یار. رقصان گاهی رو به تو، گاه به ناکجایی که من میدانم و خدا

و رشته‌هایی که به آسمان کشیده شده از تو تا خدا،

حال

تمامش می‌گذرد در حسرت حکایت یک سیب؛ سیبی که بهشت را تاوان دادم

و جزایش ذکر همیشگی دوستت دارم هاست

،

...  ذلک تاویل ما لم تسطع علیه صبرا ...

 

لحظه‌ها را صدا می زنم. یاد روزهایی  که  واپسین حدیث آن سراسر غم بود و درد، اگر چه غمی‌ خواستنی و شیرین

 

و آزمونند  برای احساسی  فربه‌تر، عشق‌هایی عمیق‌تر و دیرپاتر

 

این شرح بی نهایت کز زلف یار آمد         حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد

 



 

  

بچه بودم و پابرهنه

 . می‌دویدم وسط بازی بچه ها. آن موقع شهر کوچک ما پر بود از معصومیت وزیبایی و اسطوره های دوستت دارم ها

...

بچه بودم و بازیگوش

بزرگتر شده ام... بی پای برهنه...اما فرصت بازی کردن ندارم

....

  این شهر بنای وزین ندارد

دلم تنگ ایوانی فراخ با بازشوهایی اُرسی و تمام قد است. دلتنگ دیوارهای ستبر و گِلین با آسمانه های گنبدی و بلند

...

براستی چه اندوه بزرگی است در ذره ذره نفسهای بی رمق من و خسته اندام های این خانه که چونین عجیب دلتنگم می کند

قهقه های بی دلیلم به گاه سر خوشی ناگاه تبدیل میشود به هق هق و گاهی چنان خالیم از احساس که گویی سنگی کنار ساحل خفته است

اما صد حیف و دریغ که درد را پایانی نیست؛ این دریا  هیچ دردانه ای به دل ندارد

آه..

از خدایم دورم..دور شده ام به ناگاه..گم شده ام در هستی و نیستی...در سپید و سیاه..در زمان و لازمان.در پی اش هستم و نمی جویمش ؛

...

دلم تلخ ترین شراب را می خواهد، دوست می دارم تلخ ترین تلخی را مزه کنم. بدون مزه کردن هیچ مزه ایی. دلم برای خاموشی و رفتنی  طولانی قیقاج می زند، برای بوی یاس سفید، به سوگواری لحظاتی که مردند در انتظار

 دلم تنگ رفتن است از این دنیای کوچک شما..



 

 

 

شب است..

واز درون اتاق محقر خویش ،زمزمه برخورد امواج دریا را بادیواره اتاق خواهم شنید

..

صدای امواج دریا مرا به یاد ناله هایی خواهد انداخت که باد هنگام وزیدن از درون شاخه های جوان کاج و سرواز دل بر می آورد

..

نوای آواز استاد شجریان چند روزیست که حیرانم کرده است..

وقتی میگویم حیران نه این احساسات زودگذر اکلی خوش را میگویم،

همچون شراب است که اینبار شوکران کاشفانه ای را در کالبدم فرو ریخته باشد

تلخی خوش..که تلخی را میکشد

..

  در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع      

     شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع                                               

نمیدانم دیوانه شده ام ، شاید آن نای نوا را نمیشنیدم ،  آن ذوق فروخفته نبود .

دائما در خیالم میپیچد

 ..

در خیالم باز کودکم..هنوز با زبان پاک کودکانه سخن میگویم..ساده، بی آلایش..

در خیالم باز کلاغ قصه ها به خانه شان میرسند...



 
 
دلم به نوشتن نبود که نه هر چه صواب است شایسته نوشتن است..


حال که به چندی پیش گذرا چونان عمر 24 ساله مینگرم..دست راست خود راتکیه گاه میکنم و آرام زمزمه میکنم ..یادش به خیر..

 اما دنیا درست در یک همچون روزی معنا پیدا می کند. و شکوفه های سیب نمایان می شوند که روز
وصلت دخترکی مهربان است!

به ازنو آمدنت راشاد باش می گویم،آرزو میکنم انسانی  بزرگ شوی، آنقدر بزرگ که آسمان بتواند سر بر شانه هایت بگذارد و های های باران ببارد زیرا که عشق ..اسطرلاب اسرار خداست.

. به ضیافتت تحفه ای ندارم جز مشقی که گمان می کنم می توان به خاطره سپردش،

خواهرکم، 
                                                         ساره عزیز ....  پیوندت خجسته..


 

 نگرانی باز!

وسوسه رانده شدن از پروردگاری که چقدر برایت مهربان است و برای من خشمگین و غضب آلود..کفر دامنگیرم شده آشنای قدیمی!

میدانم که میدانی با توهستم..

ول کن این حرف ها را ..بیا به سلامتی من بخور ؛به سلانتی هر چه عاشق بی عشق است بنوش،بنوش و رقصی مستانه بزن؛

نه!..حافظ رابیاور تا برایت غزل بخوانم..!!

گفتگو آیین درویشی نبود         ورنه با تو ماجراها داشتیم!!

برخیز تا سر انگشتانم از سوز تار به درد نیامده اند،صدایت را بم میکنی برای من و میگویی دیگر نیستی آنکه باید باشی،! شکستن من زیر حرف هایت تماشا داشت! ...

آخ که دلم قیقاج میرفت برای آن شب.......نرقصیدی و من تمام فیلم را تنها تماشا کردم...ذهنم مثل همیشه چنان مشغول است که مادام یادم میرود که آمده ام سیگار بکشم یا این که سیگار کشیده ام و باید بروم!

دوستان !آن دخترک قد بلند یادتان است؟ همانکه چشمانش مرا دیوانه کرد؟

هیچ...

میخواستم بگویم خیلی دوستش دارم!

خنده دار است نه! عاشقش شدم!  مثل همان قبلی!! آن قبلی لبانش مزه آبرنگ میداد و کال بود..اما این مرا یاد نرگس انداخت...دیشب خوابش را دیدم! خدا رحمتش کند..برایم هدیه تولد آورد!!!

میدانی...ژنرال ها علیه ژنرال ها، سرتیپ ها و سرلشکرها هم علیه خودشان کودتا میکنند،اما دوستان ..او علیه یک سرباز کودتا کرد که 2 ستاره روی شانه اش داشت و هیچ ستاره ای در آسمان نداشته و ندارد...سربازی که فقط کلامش را می پسندید و دیگر هیچ،

 مسلح نبود و نیست ..تنها یک دل داشت که از او گرفت و سرش کلاه گذاشت...

باز هم بگویم ..؟

شاید باز زبانم برایت تلخ و نامفهوم  و حرفهایم نامربوط شود..اما این معنا دار است برایت..منتظر هیچ کس نباش ، چشم به راه هیچ معجزه ای از خدایگان آسمان یا خیابان که عاشقشان شوی...



 
:

دريا شده‌ام بواسطه اشراق. پر از اشک.؛ نشسته‌ام روبروي تو و چشم مي‌سايم بر پاي آستان حضورت؛ چه نام و نشان از من طلب ميکني؟ با نام مقطع و مجازي زندگي مي‌کنم،و در درون با خود مي‌زيم. از نام خود مي‌گذرم تا به معنا برسم.. ((ابراهيم معراجي)) فارغ از تمام محيط‌ هاي حقيقي، در اينجا همان‌ گونه مي‌نمايد که هست. اين گزارش حال است نه تکلفِ قال و نه فردي که سياست خوانده و عاشق شده است